تمام زندگیم هم ابالفضله هم ...
خدا پدر این امیرحسین رو بیامرزه با اینکه خیلی سیریش و گیره اما گاهی رو خوب کارایی کلید میکنه. همین پریشب دهان ما رو صاف کرد که بریم هیئت واسه عزاداری. دستش درد نکنه که کلی چیز یاد گرفتیم. مثلا وقتی چیزی یا خدای ناکرده کسی را خیلی دوست داری میتوانی بهش بگویی تمام زندگیت.
خدایی عجب مداحی خفنی و سینه زنی مشتی ای بود. سینه مان که کباب شد و هنوز زوق زوق میکنه اما اشکی ریختیم یادگاری و کلی هم چیزی یاد گرفتیم. فقط نمیدانیم ما زیادی به دختر همسایه مان فکر میکنیم یا مداح آن شبی زیاد به حضرت عباس فکر میکرد، چون هرچه میگفت زبان حال مای بدبخت بود. تمام حرفهای نگفته مان به دختر همسایه مان -یا بهتر بگوییم تمام زندگیمان- بود (این رو از مداحی آن شب یاد گرفتیم). خداییش اگر وسط مداحی یه یا ابالفضلی یا قمر بنی هاشمی چیزی نمی گفت ذهنمان ناخودآگاه به سمت تمام زندگیمان (همان دختر همسایه مان) می رفت. اصلاً همین جای کارشان را دوست داریم که چه بخواهیم و چه نخواهیم بخاطر تمام زندگیمان هم که شده نوحه هایشان را از بر میکنیم، هم ثواب دارد و هم اگر انشاءالله قسمت شد و تمام زندگیمان را یک جای خلوت و سر فرصت گیر آور
دیم، حرفی داریم بهش بزنیم و لالمانی نگیریم. فقط باید یادمان باشد که بجای عباس اسم خودش را بگوییم و الا شاید فکر کند زبانمان لال ما با عباس آقا میوه فروش که حرف و حدیثهایی هم پشت سرش است سر و سری داریم. البته این را شوخی کردیم و الا تمام زندگیمان الحمدالله میداند که ما از این جور مشکلات نداریم. تازه وقتی هم که فوتبال بازی میکنیم و گل میزنیم فقط از ته حلقمان عربده می کشیم و به طرفی میدویم. خودش هم که چند روز پیش از پنجره بازیمان را یواشکی نگاه میکرد، دید که همین جور است. البته آن روز چون فهمیدیم دارد نگاهمان میکند یک کمی الکی شَل زدیم که بگوییم با این که مصدوم هستیم اینقدر کارمان درست است، پس اگر مصدوم نباشیم و پایمان درد نکند ببین چه میکنیم.
باز رفتیم تو حاشیه
مداحی رو میگفتیم. خلاصه بعضی جاهای این شعر را که باهاش کلی سینه زدیم و اشک ریختیم را باید عوض کنیم و الا همه زندگیمان فکر میکند فکرای ناجور در سرمان است و خدای ناکرده فکر می کند قصد ازدواج نداریم.
خلاصه مداحی چیز بسیار خوبی است. زبان دل آدم است و باید عاشق باشی که این جور شعرها با این همه جزئیات به مغزت و جاهای دیگرت برسد (انگار که شب تا صبح عکس ۴×۳ ش را نگاه میکردی) که هم اشکت را هم دربیاورد و هم همینجوری ناخودآگاه بزنی سر و سینه ات را داغان بنمایی. مثل من بدبخت که هروقت خاله تمام زندگیمان با آن پسر چلغوزش می آیند خانه شان مهمانی دوست داریم ناخودآگاه بزنیم سر و سینه که هیچ بزنیم دهان مهان خودمان را هم داغان و پر خون کنیم.
خدا پدر آن مداح آن شبی را هم بیامرزد که همه زندگیمان را با بقیه چیزهای خوب پیوند داد.
الاحقر آریل
کافرستان، جاده دینز، پلاک اربعین
محرم الحرام یکهزار و چهارصد و سی و سه
آن مَرد رفت
به احترام تو سکوت جایز نیست
چرا که سکوت را شکستی به احترام ما
به یاد بودت فریادی باید کشید، بلند،
بلند به بلندای بالایت
بلند به بلندای غیرتت که عقاب هم نزدش پَست پروازست
کمر زرین همت را بر کمر چنان محکم داشتی که خم شدن نشناسد، ای کاش دریابیم
در این عصر نایابی مردی و مردانگی کدام واژه تو را تصویر کند که تو مردی مردانه ای
کدام است آن وصف که در وسعتت گم نشود
چه بگویم...
چه بگویم که واژه واژه شرمنده تر نشوم

به حرمت پاکی آنروزها،
اولین جمله که آموختم نوشتنش را،
تقدیم تو باد
"آن مَرد رفت"
....
فریاد از بی واژگی
مگر واژگان مهربان و بی تکرارِ دلسوخته ای به فریادِ فریادم رسد، نفسش گرم بادا:
دم آخر
وقتی دم آخر رسید شادی به آنی پر کشید
حزن بخفته در قفس بیدار شد سینه درید
بغض نفس پروانه شد از پیلهی پیکر جهید
نبض قرار آشفته شد یکباره در دیده تپید
غربت به جانم برق زد از ابر چشمانم چکید
شانه ز غم بی تاب شد سر بر گریبانم خمید
پنهان بکردم این همه او رفت و بارانی ندید
یک مورد کاملاً خانوادگی
زیر لب بسم الله غلیظی گفت،
سفره ترمه رو به آرومی روی میز چوبی پهن کرد و دستش رو رو سفره کشید تا چروکهاش صاف بشن، چشماش به نقطه نامعلومی خیره موند. انگار که داشت خاطره ای رو با تمام جزئیات در ذهن مرور میکرد. به خودش اومد و یه لبخند نصفه و نیمه روی صورتش جون گرفت. قاب عکس حاج خانوم رو با وسواس خاصی روی میز جابجا کرد تا بهترین جا مثل همیشه برای حاج خانومش باشه. با آستین پیراهن غبار رو از شیشه قاب گرفت و بعد دستمال چارخونه نمداری رو روی سبد سبزه کشید. حاج خانوم همیشه میگفت سبزۀ عدس خیلی بهتر میشه، راست هم میگه سبزۀ عدس سرشار از روح و طراوته. ظرفهای فیروزه ای رنگ هفت سین رو هم چندباری جابجا کرد تا بالاخره هرکدوم سر جای خودشون آروم گرفتن.
قرآن رو بوسید و کنار عکس حاج خانومش گذاشت. تو ذهن مرور کرد که سالهای قبل همین موقعها عجب بلوایی تو خونه بود و چه سر و صدایی و چه شوری. یادش افتاد که سه سالی هست که غرولندهای لا ینقطع ولی شیرین دختر کوچیکش رو نشنیده. اما صداش هنوز با همون زنگ توی گوشش بود. آخ که چقدر دلش ضعف می رفت واسه کارهاش و حرفاش. چقدر جاش خالیه. 
دسته گل نرگس رو هم مرتب کردن و گذاشت تو گلدون سفالی، عطر نرگس همه رو یاد نرگس خانوم می اندازه، فکر کرد که "باید یه سر بهشون بزنم، چند وقتیه بی خبریم از هم".
سکه ها رو شمرد، همون هفت تا، یاد پسرش افتاد که همیشه اصرار داشت که اینا باید هفت تا باشه، کلی هم فلسفه و قصه من در آوردی داشت که این هفت تا یعنی هفت تا اتفاق خوب و بزرگ تو سال نو و بعدش هم شروع میکرد با آب و تاب تعریف کردن از اون هفت تا اتفاق، البته تا حالا که هیچکدومش اتفاق نیفتاده اما کسی هم نباید به روش بیاره.
دو تا ماهی قرمز که انگاری مسحور آرامش حرکاتش شده بودن، آروم و بی حرکت وسط تنگ، ساکن و صامت غوطه ور بودن. ماهی ها به آرومی دخترش دومیش بودن، اونا هم مثل دخترش رنگ قرمز رو دوست داشتن و باز هم عین دخترش بی ادعا و بی توقعن. فقط تفاوت اینه که ماهی ها اینجا هستن اما جای این دخترش هم بدجوری خالیه.
نفس عمیقی کشید و طبق عادت الحمدالله ش رو گفت. تکه کاغذی که کنار سبزه گذاشته بود رو چسبوند زیر آیینه... نه، خوب نبود، توی چشم نبود... تکه کاغذ رو گذاشت کنار عکس حاج خانومش و همونجوری که تو چشم حاج خانوم نگاه میکرد زیر لب گفت "اعظم جان یادم بندازیا... میخوام به موقع اونجا باشم، دلم یه ذره شده براشون"
روی کاغذ نوشته بود:" ثمانه ام - پنجشنبه ١ صبح * نفیسه ام- چهارشنبه ۴ صبح * عارفه ام - صبح بعد سال تحویل"
بابا مهدی مثل همیشه لبخند میزنه و آرومه، امسال سومین سالیه که تنهایی تو خونه خودش هفت سین می چینه و منتظر میشه تا بچه ها دور حاج خانومش جمع بشن بعد بره دیدنشون.
عیدت مبارک بابایی، جات تا همیشه خالیه
الاحقر: آریل، خاکستری ترین روز سال، همین دنیا
کافرستان - بخش دوم
سلام بابا جان، روزتان بخیر و دلتان شاد. اگر از احوالات ما خواسته باشید الحمدالله هستیم و نفسی میکشیم در این دیار غربت.
اینجا آخر هفته بود البته به تقویم که نگاه کنید دقیقاً اول هفته است اما اینها کدام کارشان درست است که این یکی باشد. حقیر هم کار خاصی نداشتیم، ظرفها و لباسها را که شسته بودیم. گندی هم که به اجاق گاز زده بودیم هرچه سابیدیم نرفت که نرفت. گفتیم برویم بیرون قدمی بزنیم و چشمی تازه کنیم هر چه باشد از نشستن و معطل ماندن در منزل بهتر است. چقدر درست فرمودید که بیکاری شروع مَفسَده است بابا جان. اصلاً اینجا که بیکار میشویم تمام کارهای نکرده و کرده مان یکی یکی و به ترتیب جلوی چشممان رژه میروند و ما را بدجوری یاد کارهای نکرده و چیزهای نداشته مان می اندازند.
با اجازه شما زدیم به دل خیابان. در پارک مجاور منزلمان کنسرتی برپا بود سبکشان را دوست نداشتیم که هیچ، سرمان را هم از خجالت بالا نمی آوردیم، اما خداییش آنکه سمت چپ خواننده داشت حرکات موزون مینُمود چیز خوبی بود. خلاصه زحمتشان را کشیدند. پاسی از شب گذشته به منزل مراجعت نمودیم. 
صبح فردا که تلویزیون را برای اخبار صبح روشن کردیم، مجری همانی بود که دوست داشتیم زنمان آن شکلی باشد. گفت که دیشب در همان پارکی که ما بودیم و در همان کنسرت یک خانمی را پشت درختان پارک خِفت کردهاند و … بله. البته این خانم مجری هرچه میگوید روی ما تأثیر میگذاردها، اما این یکی را جوری گفت که ما قدری در خاطرات دیشبمان کند و کاو کردیم تا خیالمان راحت شود که کار کارِ ما یکی نبوده الحمدالله. با آن زن بخت برگشته هم در بیمارستان مصاحبه کردند. بنده خدا با آن حالش راستش را گفت که تقریباً چیزی تنش نبوده و یادش نمیآمده کجا بوده و اینجا کجا است و ما رو کی … . خیلی نفهمیدیم که چرا بیمارستان برده اندش شاید خفتشان یه کمی زیادی بوده. خلاصه پارک مجاور منزلمان کلی معروف شد و شور عظیمی برپاست از ابراز احساسات مردم، آنهم چه جووور.
مردم محل هم به احترام آن بانوی داغ دیده و داغ چشیده به پای همان درخت مزبور دسته گل میبرند و یاد احساس و چیزهای دیگر پرپر شده اش را گرامی میدارند و ابراز همدردی مینمایند. پیش خودمان فکر کردیم که صدای کنسرت آنقدر هم زیاد نبود که صدای جیغ زنی بی پناه شنیده نشود. اما اینجا همه به همه چیز همدیگر احترام میگذارند، شاید هم صلاح در این بوده که مقاومت نکند، بالاخره صلاح هرچیزی را صاحبش بهتر میداند.
ما هم که الحمدالله انسان دوستیم و با وجدان، فی الفور در محل حاضر شدیم که شاید تصویرمان در بخش خبرشان بیفتد و دیداری تازه کنیم. قریب به دویست دسته گل آنجا بود بابا جان. بعضی هاشان هم خداوکیلی قشنگ بودند. یادمان افتاد چند وقتی است گل در خانهمان نداریم، از بس که گران است. فکری از سرمان گذشت که نمیدانیم علاوه بر چشممان دندانمان هم برق زد یا نه، خلاصه نگاه بیتفاوتی به اطرافمان انداختیم و مولای متقیان رو یاد کردیم و خم شدیم و دوتا از آن قشنگهاشان برداشتیم. یادداشت رویش را هم کندیم. ته دلمان غنج میرفت. به محض اینکه
برگشتیم تا راهمان را کج کنیم خانم سالخورده محترمی با عصایش آرام به پشتمان زد، عرق سرد از پیشانیمان که هیچ از همه جامان راه افتاد. یا خدا... پرسید چه کار میکنی؟ من هم نمیدانم از کجایم درآوردم و گفتم که در اخبار دیدم که اینجا اتفاق بدی افتاده، گل آوردم تا همدردی کنم. گل از گل چهره چروکیده اش شکفت... معلوم بود که جوانیهایش هم مالی نبوده. تشکر غلیظی کرد. اما دوباره پرسید که چرا دو تا دسته گل دستته؟ طبق عادت با سرفه الکی برای خودمان زمان خریدیم و گفتیم خوب دو نفر بودن دیگه خانم، مگه نه؟ بانوی سالخورده از دفعه قبل مهربانتر شد و گفت: عزیزم یک نفر بوده فقط، جوری تشکر کرد که از دروغمان یه کمی خجالت کشیدیم. جلوی بانوی سالخورده دوباره خم شدیم و یکی از دسته گلها را به نشان احترام به حقوق پایمال شده یک زن، سرجایش گذاشتیم... خاک بر سرمان... نمیدانیم چرا بیاختیار فاتحه خواندیم بابا جان!! این رسوم مسلمانی الحمدالله در اعماق وجودمان بدجوری رسوب کرده. بانوی سالخورده دید که دارم زیر لب چیزی میخوانم. صبر کرد. تمام که شد پرسید اهل کجا هستم... تا آن روز فکر نمیکردیم که قیافهمان خیلی فرقی با اینها داشته باشد. اما فکر کنیم که این خانم سالخورده دقت زیادی دارد که توانسته تشخیص بدهد. گفتم ...ایران. به صورتم زُل زد و اشک در چشمهایش حلقه زد و گفت: همه جا آدم خوب پیدا میشه حتی توی ایران... زنیکه خِرِفت... میخواستیم بگوییم دزد خودتی که فکر کردیم که شاید مشکل از ترجمه ما بوده انشاالله و بنده خدا منظوری نداشته، اما آخرش نفهمیدیم که بالاخره تعریف بود یا فرهنگ باستانی و همیّت ملی مان را قهوه ای کرد.
خلاصه از دست بانوی سالخورده راحت شدیم و به سرعت به منزل مراجعت کردیم. تا کلید را توی قفل ننداختیم هم احساس میکردیم الان عصایش دوباره یک جاییمان میخورد و این دفعه تق کارمان را در می آورد.
گلها را باز کردیم و توی گلدان رو میز گذاشتیم. خیلی به خانه روح داد باباجان. دست آن خانم بیچاره درد نکند که دیشب جیغ نکشید و مقاومت نکرد. هم کار آن دونفر را راه انداخت، هم اسم کشورمان سربلند شد و هم منزلمان روح گرفت. خودش هم که تحت نظر پزشک است، اصلاً شاید چیزیش هم نشده باشد و خواسته است که جَوْ بدهد.
… روی کاناپه که لم دادیم یاد حرف شما افتادیم بابا جان... گفتید واقعاً اینجا تجاوز جُرم نیست اگر بود باید نصف مردهای ایرانی رو تو زندان نگه میداشتند...
و شاید هم مثل این اجانب باید هر روز صبح پای تخت نصف زنان ایران دسته گل میگذاشتیم تا یاد گل احساس خشکیده شان و حقوق پایمال شده شان را گرامی بداریم.
بابا جان، زیاده مُصَدّّع وقت شریفتان نمیشویم. میدانم کارهای مهمتر از بنده حقیر هم دارید. باز هم کاغذ میفرستیم.
نمکدان در نمک شوری ندارد دل ما طاقت دوری ندارد.
چاکرشما
سی ام صفر الخیر سنه ۱۴۳۲-- دهکده اقیانوس-- بندر همتون جنوبی، کافرستان
آقا... عجب شبی بود...
آقا عجب شبی بود...
دوشنبه، برف و بوران، سرد بود آقا سرد.
درب خونه رو که زدن، بی بی قوری چایی رو گذاشت کنار میز سماور و رفت دم در، صدای نازک و بریده بریده حاج خانوم بود. بی بی هراسون اومد و گفت که "پاشو، پاشو برو حیاط حاج خانوم که کارِت دارن" گفتم چاییم رو بده که برم زودتر. بی بی اون صدای بنفشش رو بلند کرد که "خانه ت خراب میگم کار واجبت دارن، پاشو بینم".
دستم رو گرفتم لب کرسی و یه یاعلی گفتم. زانوم از دیروز که تخته الوار بهش خورد هنوز تیر میکشه لامَصَّب، ضُماد بی بی هم فایده نداره. تو حیاط تا سر زانو برفه و به قول بابای خدا بیامرزم سرمای گدا کُشیه.
حاج خانوم دم درب وایساده بود هنوز، گفت "قربان قَدِت، دست بجنبون باید زود ببریمش بیمارستان". دخترش رو میگفت، به سلامتی داره فارغ میشه. از اقبال خوشش هم شوهرش چند وقتی بود که باید میرفت تهرون. گفتم بالا چشمم حاج خانوم، تا ماشین رو آتیش کنم شما بیاریدش اینجا. از خونه ما تا خونه حاج خانوم ده بیست قدم بیشتر راه نبود.
برف روی شیشه رو با آستین کاپشنم تکوندم، هیچی نشده دستام یخ زده بود. سوییچ از دستم افتاد تو برفا، هرچی دست کشیدم نبود، لامپ حیاط رو زدم، اونم سوخته بود. بی بی یه دویست باری گفته بود که عوضش کنما. بالاخره پیداش کردم. نشستم و استارت زدم. اَیهِی... اَیهِی... مَصَّبِت بسوزه ... روشن نمیشه لادین. یادم نبود بنزین نداره. فِرزی رفتم در خونه مش یعقوب، پسر بزرگش اومد دم درب، بنده خداها سر شام بودن، لقمه اندازه کف پای من گوشه لپش بود. گفتم اَی قربان قَدِت یه چوکه بنزین بیار بریزم تو ماشینم. بدو، به بابات بگو دختر حاج آقا وقتشه. بُدو.
لقمه ش این قدر گُنده بود که قورت که هیچی هنوز خیسم نخورده بود گوشه لُپش. مش یعقوب با پیت ده لیتریش اومد دم در. فِرزی رفتم سراغ ماشین، حاج خانوم و دخترش تو ماشین نشسته بودن.
بنزین رو ریختم تو ماشین و استارت زدم... بازم نشد.
ای خدا همین یه بار یه کاری از دست ما واسه حاج خانوم برمیآد، معلوم نیست دفعه بعد کی به دَردِشون بخورم. حاج آقا خیلی به گردن ما حق دارن. خدایا شرمنده ام نکنیا.
چشمام رو بستم و یه استارت دیگه زدم... اَی مادَر... بازم نشد. عرق سرد نشست رو پیشونیم.
پیاده شدم بُدو رفتم دم خونه مش یعقوب، در زدم، خودش اومد دم در. گفتم "پهلوان قربان مرامت، ایی لامَصَّب روشن نمیشه بیا یه دستی برسون" هنوز حرفم تموم نشده خودش و پسراش جلوتر از من خودشون رو رسوندن پشت ماشین. "بزن دو پهلوان... ها یک ... دو ... سه ... یاااااا علیییییییییی" صدای پسر بزرگش بود. فکر کنم همون اون لقمه مونده بود گوشه لُپش.
ماشین تکونی خورد و چند قدمی رفت جلو و کلاج رو ول کردم... روشن نشد.
تمام تنم از شرمندگی حاج خانم و اضطراب داغ شده بود. عرق میریختم . اما سرد.
از بالای فرمون آسمون رو نگاه کردم که گفتم خدایا قربانت... اون قاب عکس مولا رو که چند بار سید کریم متولی امامزاده بهم رو زده بود که بدمش به امامزاده، خودم فردا می برم امامزاده و میزنم قَدِ دیوار، قسم میخورم. فقط ایی روشن شه و به موقع برسیم بیمارستان.
یک ... دو ... سه ... یاااااا علیییییییییی، کلاج رو ول کردم، صدای پِت پِتش این دفعه مثل صدای بهم خوردن استکانهای چایی بی بی تو سینی چسبید و جون بهم داد...
یه نفس عمیق کشیدم ... خدایا شُکرت... عرق رو پیشونیم رو با آستین کُتم پاک کردم.
سرم رو از پنجره کردم بیرون و رو به مش یعقوب و پسراش داد زدم "خیلی مَردی پهلوان..."
پسر مشتی پاش سر خورده و کف زمین ولو شده تو برفا بنده خدا. داشتن اونو جمع و جور میکردن.
صدام رو صاف کردم و گفتم "حاج خانم غَمِتون نباشه، الانه رسیدیم"
اصلاً نشنید بنده خدا... داشت زیر لب ذکر میگفت. از تو آیینه نگاهم افتاد به دختر حاج خانوم که مث همیشه آروم نشسته بود اما بدجوری عرق میریخت طفلک. جای خواهرم باشه خیلی دختر خوبیه، خود حاج آقا هم میگه که این یکی یه چیز دیگه اس.
داشتن یواشکی یه چیزایی بهم میگفتن، اگه نگاه نمیکردی معلوم نبود کدومشون حرف میزنن. بس که صداشون شبیه هم دیگه س. نازک و بریده بریده. حاج خانوم خیلی نگران بود. مدام زیر لب ذکر میگفت و فوت میکرد سمت دخترش، اما فکر کنم که دخترش باید به حاج خانم فوت میکرد چون حال حاج خانم بدتر بود.
دیگه افتادیم تو جاده... برف شدیدتر شد و بخاری ماشین با بوی بنزین و دود سعی میکرد ما رو گرم کنه. اما کار زیادی از دستش بر نمی اومد.

چشم چشم رو نمیدید... برف بود برف... سرد بود آقا سرد
صدای قیژ قیژ برف پاک کن
ذکر زیر لب حاج خانوم
پیشونی خیس دختر گُلش
صدای چَکُش سیدکریم که داشت عکس مولا رو قَدِ دیوار میکوبید
و
صدای بالهای فرشته ای که آرام آرام به زمین نزدیک میشد
آقا عجب شبی بود...
